|
|
|
| تو این یک سال و دو سه ماهی که توی واحد خبر صدا و سیما کار می کنم در هر برهه زمانیش کاملا احساسات متناقضی نسبت به کارم و مفید بودن کارم داشتم اوایل فکر می کردم که جای من اینجا نیست ( هنوزم این عقیده رو دارم البته ) و روز و شبم شده بود فکر کردن به اینکه حالا من باید چندین سال کاری رو انجام بدم که ذره ای علاقه ندارم بهش و حتما به زودی افسردگی می گیرم با این حال توی کار حسابی جا افتادم و همه ازم راضی بودن و خب منم کم کم عادت کردم ... اما گاهی وقتها مثلن زمان انتخابات که مجبور بودم یک عالمه دروغ رو سر هم کنم تا ملت بیان پای صندوق های رای از خودم و کارم و زمونه و ... بدم اومد و الان هم که به اون روزها فکر می کنم حس بدی پیدا می کنم. احساس گناهی مثل دروغگویی ( این مثبت نگری ها در زمان انتخابات از سیاست های مسخره صدا و سیماست که معمولن جواب عکس میده . به نظرم مردم انقدر فهمیده هستن که این دروغ ها رو باور نمی کنن و با تکیه بر خواسته و شعور خودشون میرن رای میدن ) و بعضی وقتها شدید عاشق کارم می شم مثلا زمانی که بچه های جنوب کرمان معلم نداشتن و ما باعث شدیم که معلم دار بشن یا زینب هفت ساله با اون بیماری دردناکش یک شبه با پخش یه گزارش کلی کمک دریافت کنه و فرصت درمان داشته باشه و ... (این موارد هم کم نیستن ) و گاهی وقتها هم کاملا خنثی . فکر می کنم حالا مثلا اگر کرمان خبر ساعت بیست نداشته باشد به کجای دنیا بر می خورد ؟ چه کسی اعتراض می کند ؟ مردم چه کمبودی حس خواهند کرد و ... ( البته حتما استاندار و امام جمعه و بقیه مسئولین دلشون برای تصویر خودشون تنگ خواهد شد !) همه این حرفها را زدم که بگویم امروز با دیدن تصاویر صف های سبد کالا دلم خواست گریه کنم . مجبور بودم حرف های مردمی رو گوش بدم که همین چند ماه پیش موقع انتخابات مثلن از همه چیز راضی بودند و ما همه خوشبخت بودیم منتها آن موقع حرفهایشان قابل پخش بود و حالا محرمانه ویژه تهران ... پی نوشت : خداوند همه را عاقبت به خیر فرماید مرا هم
+
تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:39 نويسنده هیس
|
|