می خواستم برای ثبت نام کلاس اول عکس بگیرم .

مرا نشاند جلوی دوچرخه بزرگش و برد به خانه یکی از دوستانش که در گاراژ خانه شان یک عکاسی غیر رسمی راه انداخته بود . با شوق و ذوق مرا روی صندلی نشاندند . مقنعه نداشتم و برای ثبت نام باید با مقنعه عکس می گرفتم . دوستش رفت یک مقنعه مشکی دو برابر سر من پیدا کرد و به زور سنجاق روی کله ام ایستاند . موهایم را هم خودش درست کرد و گفت چشمهایم را باز نگه دارم . من هم تا جایی که می تو انستم چشمهایم را باز کردم که نور فلاش نقره ای در عمق جانم نفود کرد و تا چند لحظه همه جا را سفید می دیدم .

و این شد عکس هفت سالگی من که به خاطر بدحجابی ام! ایراد گرفتند . این عکس با شمع و گل و پروانه را هم عکاس به عنوان اشانتیون تقدیم کرد ...

                  

 

پی نوشت : آن کسی که مرا به عکاسی برد بعدها شوهر خواهرم شد . پدر و مادرش او را از بچگی به شهر فرستاده بودند تا درس بخواند . منصور که در خاطرات کودکی ام نقش زیادی داشت همیشه می گفت مرا از یک رودخانه توی روستایشان پیدا کرده و به خانواده ام سپرده و من هم باور می کردم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:34 نويسنده هیس |

 

اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی  گلدن گلوب را گرفت

من نمی دانم اصغر فرهادی آدم بدی است یا خوب ؟ نمی دانم این روزها چه فکرهایی در سر دارد

نمی دانم این همه حرف و حدیثی که پشت سرش راه افتاده که این آقا فلان است و بهمان است و ... حقیقت دارد یا نه ؟

ولی می خواهم برای این اتفاق خوشحال باشم

می خواهم بگویم همه آنهایی هم که با او هم عقیده نیستند ( مثلا خودم ) از او یاد بگیریم که چطور درباره باورهایمان فیلم بسازیم

فیلم در برابر فیلم

یک چیزی بسازیم بهتر از جدایی نادر از سیمین و بگوییم اصغر فرهادی آنطور فکر می کند و ما اینطور

بیایید زود قضاوت نکنیم و خوشحال باشیم ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 16:45 نويسنده هیس |

 

آنقدر در گذشته غرق شده ام که هم حال را از دست داده ام و هم آینده را ...

داشتم آرشیو وبلاگم را می خواندم . بعضی جاها نزدیک بود از شدت غصه دااااد بزنم اما خفه شدم . این همه سوگواری برای چه و که ؟

برای روزهایی که آرزوی زود گذشتنشان را داشتم ؟ چقدر مسخره ...

چهارماه است که افتاده ام یک گوشه زشتی از این تهران لعنتی و عزا گرفته ام برای سالهای جوانی که گذشت . و انگار نه انگار که فردا هم هست و پس فردا و پس تر ...

میخواهم امشب انقلاب کنم

میخواهم در بیایم از این لاک سیاه زشت گریه آور

پس ...

از این پس ...

می خواهم بزرگ شوم حتی اگر جنایت باشد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ساعت 22:10 نويسنده هیس |

 

عشق

محال نیست

وقتی عاشق ، تو باشی

 

پی نوشت : در این شبهای تنهایی ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 21:30 نويسنده هیس |