انقلاب ،

 جمهوري ،

 آزادي ،

قدس .

ميگردم به دورت ...

 

پي نوشت : نزديک غروب جمعه ، باران ميبارد در حرم

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:43 نويسنده هیس |

 

من هميشه يک جاي ثابت دارم براي ديد زدن آدم هايي که هر روز به اينجا مي آيند . فکر کنم هيچکس به اندازه من اين همه آدم هاي مختلف نديده است . همه جور آدمي ، همه هم به يک سمت مي روند . همه مسيرشان يکي است . همه سرهاشان پايين است و من از اينجا نمي توانم تشخيص بدهم کدامشان ناراحت است يا خوشحال ! ولي از ميان اين همه آدم ، فقط يکي از آنها متوجه من شده است . يک پسربچه که انگار دست و بالش ايراد داشت و روي دوش پدرش بود . لبخند بزرگي روي صورتش داشت و طوري نگاهم ميکرد انگار از قبل مرا ديده و مي شناسد . من هم رفتم تا نزديکي هاي شانه اش چرخي زدم و برگشتم . لبخندش پررنگ تر شده بود . صداي اذان بلند شد . ديگر بايد بروم و دور گنبد چرخي بزنم و سلامي عرض کنم اما از همين بالا حواسم هست به لبخند پسر بچه که با آن همه آدمي که دورش جمع شده هنوز دارد با نگاهش مرا دنبال مي کند ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:47 نويسنده هیس |