تبليغاتX
!هیس

malena

هیس

malena

http://malena.blogfa.com

!هیس

!هیس

!هیس

بزرگ شدن یک جنایت است

!هیس

اینجا بم ...

اینجا آدمها حال ندارند ، آينده ندارند . اينجا آدمها فقط فعل هاي ماضي به كار مي برند و  يادش بخير و خدا بيامرز از دهانشان نمي افتد .

اينجا آدمها در همان پنج و بيست و هشت دقيقه صبح جمعه پنج دي هشتاد و دو متوقف شده اند 

اينجا خانه ها در ندارد . پنجره ندارد . خيابان ها زشت و دلگير . شبها اينجا تنها صدايي كه مي آيد صداي پارس سگهاي ولگرد است

اينجا ارگ ، ارگ زيبا و پير زير تلي از خاك خفته است مثل  مردمش ، انگار وقتي آدمهايش رفته اند ديگر دوست ندارد سر بلند كند

اينجا وسيع ترين مكان ، بهشت زهراست . تا چشم كار مي كند قبرهاي دسته جمعي و خانوادگي است كه مي بيني 

 اينجا آدمها حتي گذشته ندارند . آلبوم عكس هاي يادگاري زير خروارها خاك گم شده و گذشته را هم مدفون كرده

اينجا بم  ، ويرانه غم ...

 

پي نوشت : تشكر وي‍ژه از پاپيون به خاطر سفر به بم

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:9 توسط هیس |
دعوت
 

طی مشورت با دوستان گرام و استقبال ! آنها از مضمون پست قبلی تصمیم گرفتم همه دوستانم را به این فرضیه سازی دعوت کنم . پس همه دوستان لطفادعوت مرا بپذيريد و فرضيه هايتان را رو كنيد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:13 توسط هیس |
خط فرضي !
 

مدتی است به این فکر می کنم که اگر به دانشکده نمی آمدم چه اتفاقی برایم رخ می داد ؟حالم از این چیزی که هست بدتر بود یا بهتر ؟ میدانم که هرچه را هم به دست بیاوریم باز هم یک چیزی کم است اما ... من وضعیت الانم را بازگو می کنم و همچنین وضعیت هایی که ممکن بود برایم پیش بیاید شما قضاوت کنید که چهار سال زندگی من در کدام وضعیت بهتر است ؟!

۱- وضعیت کنونی : بنده با ۲۲ سال و چهار ماه سن دانشجوی ترم هفتم کارگردانی تلویزیون در دانشکده صدا و سیما هستم . در این چند سال ممکن است اندازه یک ترم از سینما چیز یاد گرفته باشم و دو سه تا فیلم مزخرف ساخته ام  . در حال حاضر هم حالم از هرچه دانشگاه و کلاس  به هم می خورد . دلم می خواهد یک مدت به حال خودم رها شوم و هر کار دلم می خواهد بکنم اما ... حقیقتش این است که نمی دانم دلم چه می خواهد !

۲- وضعیت فرضی ۱ : سال اول شرکت در کنکور در رشته مرمت بناهای تاریخی کرمان قبول شده ام و ثبت نام کرده ام . در دانشگاه شهید باهنر کرمان درس می خوانم . و ضمنا با برو بچه های فیلمساز کرمانی هر از گاهی فیلم می سازیم و فیلم می بینیم و شاید هم با یکی از همانها ازدواج کنم !

۳- وضعیت فرضی۲ : چون سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشده ام قید دانشگاه را می زنم و چون هدفم سینما بوده با انگیزه ای دو برابر مشغول فیلمسازی می شوم . تند و تند فیلمنامه می نویسم . فیلم می بینم ، كتاب و مجله هاي سينمايي مي خوانم و دلم زمان جشنواره فيلم فجر پر مي كشد به سمت تهران ! هميشه از اينكه درتهران نيستم تاسف مي خورم به دانشجوهاي سينما حسوديم مي شود . اين باعث مي شود  فيلمهايم در جشنواره هاي فيلم كوتاه  بدرخشند و من روز به روز در اين زمينه پيشرفت  كنم !

۴- وضعيت فرضي ۳ : چون در سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشدم مدتي افسرده مي شوم . يك ترم هم مرمت مي خوانم اما چون با روحيه ام سازگار نيست باز افسرده مي شوم . خانواده ام براي نجات من از اين وضعيت به فكر اين مي افتند كه مرا از تنهايي در آورند ! بنابراين برايم همسري انتخاب مي كنند و مرا شوهر مي دهند و من كم كم به او علاقه مند مي شوم و ديگر سينما از يادم مي رود و مي شوم يك زن نمونه خانه داري كه شوهرش را دوست دارد و همين چند وقت هم احتمالا تولد يك سالگي بچه مون رو جشن مي گيريم .

۵- وضعيت فرضي ۴ : سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشدم . با جديت براي سال آينده تلاش مي كنم اما نتايج كه مي آيد صنايع دستي دانشگاه شيراز قبول شده ام . به شيراز مي روم و در كنار حافظ و سعدي و البته مقبره خواجوي كرماني سينما را از ياد مي برم و به قبول شدنم در مصاحبه دانشكده صداو سيما محل نمي گذارم . صنايع دستي را با علاقه ادامه مي دهم و با يك پسر شيرازي هنرمند ازدواج مي كنم و همان جا در كنار حافظ و سعدي و البته مقبره خواجوي كرماني  ماندگار مي شوم !

۶-  وضعيت فرضي ۵ : از دانشگاه شيراز انصراف مي دهم و به كرمان بر مي گردم . در دانشگاه شهيد باهنر فرش مي خوانم (چون آنجا هم قبول شدم ) چون به فرش علاقه دارم افسرده نخواهم شد و در كنارش به فيلمسازي ادامه مي دهم گرچه خيلي كمرنگ تر . بعد از چهار سال با فرد مورد علاقه ام ازدواج مي كنم كه احتمالا او هم در كار فرش نقشي دارد حالا هنرمند يا تاجر ! با هم يك كارگاه قالي بافي مي زنيم و من ديگر يادم نمي آيد روزي علاقه ام به چي و كي بوده !

۷- وضعيت فرضي ۶ : بلافاصله پس از قبول نشدن در رشته مورد علاقه به اولين كسي كه به من ابراز عشق كند جواب مثبت مي دهم و اينطوري مي خواهم از زندگي انتقام بگيرم . پس از مدتي در مي يابم انتخابم اشتباه بوده و دوباره فيلم ياد هندوستان مي كند و بنا را مي گذارم بر ناسازگاري ! دعوا و درگيري و تو بگو و من بگو و آخر سر طلاق و طلاق كشي . اين وسط احتمالا يك بچه هم بي پدر و مادر مي شود .

و ...

پي نوشت :  اگر بخواهم بگويم تا صبح هم مي توانم وضعيت فرضي ايجاد كنم . يكي مرا از اين وضعيت غيرفرضي نجات دهد !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 13:13 توسط هیس |
راس الحسين
 

از دمشق به سمت بیروت می رفتیم . از حلب می گذشتیم . ظهر شده بود . برای نماز کنار مسجدی توقف کردیم .از همانها که معماری سنگی دارند .  نمی دانم چطور شد که از گروه جدا شدم . دوربینم را هم در اتوبوس جا گذاشتم . وضو گرفتم و و در گوشه ای نمازم را خواندم . بچه های گروه داشتند آماده می شدند برای نماز جماعت . داشتم معماری مسجد را نگاه می کردم که یک ضریح کوچک به چشمم خورد . رفتم نزدیکش . داخل ضریح تنها یک سنگ بزرگ بود و بس . تعجب کردم . خاستم از مسجد خارج بشوم که تابلویی را دیدم با یک متن بلند بالا . خواندم . از اول تا آخر . آخرهایش همه چیز جلوی چشمانم تار شده بود . قصه اش دراز بود اما همين را بگويم كه سر حسين (ع) يك شب تا صبح روي آن صخره بوده . اينجا محلي است كه زينب و بچه هاي حسين از آن گذر كرده اند . انگار چيزي درونم شكست . اشك هايم بي اختيار سرازير مي شد  انگار تا آن زمان فكر مي كردم همه اينها افسانه است و حالا با واقعيت روبرو شده ام . انگار بخواهي دريا را براي كسي كه نديده است توصيف كني انگار ... هميشه فكر مي كردم گريه هايم براي حسين دروغي است . به مشكلات خودم فكر مي كردم و اشك مي ريختم اما حالا اسم حسين كه مي آيد چشمانم نمناك مي شود .

واي ، آنهايي كه كربلا را ديده اند الان چه حالي دارند ؟

 

پي نوشت : هميشه در محرم به مردها حسوديم مي شود !

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:47 توسط هیس |
این در و آن در
 

داخلی / شب / کوپه قطار

پریا : به تو میاد اسمت مریم باشه ... یا الناز ... یا ... اسمت چیه ؟

من : حدس بزن

پریا : بگو دیگه

من : محبوبه

پریا : محبوبه ؟ ... چه اسمی ! تو مجردی ؟

من : آره

پریا : جدا مجردی ؟ آخه بهت میاد شوهر داشته باشی !

من : عجب ! من غلط بکنم !

پریا : پس چرا انقد ساکتی ؟ میخای من واست شوهر پیدا کنم ؟ شمارتو بده ...

من : نه ... مرسی . هر وقت  خاستم خبرت می کنم

پریا : مهریه ات چنده ؟

من : ای باباااا ... هنوز بهش فکر نکردم

پریا : من که مهریه ام باید دوهزارتا سکه باشه !

من : جدا ؟ یه کم زیاد نیست ؟

پریا : نه که نیست . پس فردا که کتکم زد و از خونه انداختم بیرون چی دارم جز مهریه ؟

من : ... ( از تعجب بیش از حد لکنت گرفته سکوت می کنم )

پریا : بعدشم مردا که به درد نمی خورن اصلا . فقط فایده اش اینه که میتونی بچه دار بشی البت من خودم از زایمان می ترسم ولی خیلی نی نی کوچولو دوس دارم .( نخودی می خندد )

من : ... ( همچنان سکوت )

پریا : خیلی خوب حالا شماره خونه مونو بنویس بیکار بودی زنگ بزن با هم حرف بزنیم .

موبایلم را در آورده و شماره را یادداشت می کنم .  عکسم را روی صفحه موبایل می بیند

پریا : ا ... این عکس خودته ؟ خوشگلی ها ... البته عکستو میگم ! چرا شوهر نمیکنی پس ؟

من : بی خیال . تو رو خدا بذار بخابم ... فردا با هم صحبت می کنیم . باشه ؟

پریا : فردا که نمیشه . جلوی مامانم اینا ... ؟

و بحث همچنان ادامه دارد ...

 

پی نوشت : ۱- پریا کلاس سوم دبستان است و عاشق ساسی مانکن . موهایش را به شیوه ساسی جون درست کرده و همه ترانه هایش را حفظ است

۲- این گفتگو در تاریکی و در یک کوپه شش نفره وقتی همه خواب بودند صورت گرفت و نمای روبروی من کله گرد کوچکی بود با موهای سیخ سیخ که رو به پایین آویزان شده تا من را ببیند !

۳- فردای همان شب پریا جلوی مامانش دیگر مرا نمی شناخت و هیچ اصراری بر شوهر کردن من نداشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:54 توسط هیس |
 

 

" من خوشبختانه یک زنم "

                                                          فروغ فرخزاد

 

پی نوشت : با همه مباحثی که  درباره زنان خواندم و با همه آگاهی که این روزها از دردهای روحی و جسمی زنان پیدا کردم و حتی بعد از دیدن فیلم Daisy diamond با افتخار به این نتیجه رسیدم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:46 توسط هیس |
بدون شرح

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:11 توسط هیس |
 

پنجره های بسته ،

درهای بسته ،

دوربین های مدار بسته ،

ما دانشجویان دانشکده صدا و سیما همگی قاتلین بالفطره ایم ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:10 توسط هیس |
رفت و برگشت
 

خیلی وقته که تصمیم گرفتم درباره پست قبلی که گذاشتم و در مورد نظرات دوستان مطلبی بنویسم که بالاخره امروز قسمت شد ! البت امروز جیغ به طور خیلی خیلی اتفاقی حرفهای مرا در پست جدیدش گذاشته . برای پست قبلی متنی را آماده کرده بودم که اون جمله تنها قسمتی از آن بود اما ... اما بی حوصلگی یا چه میدونم بی انگیزگی ! باعث شد تنها همان را بنویسم که نظرات شما متفاوت از آب در آمد  

 آقای میم . ب . مهاجر بعضی حسهای شخصی هستند که شاید بهترین حالها و حسها نباشند اما وقتی بروند رفته اند . مثل همین شور و شوق اول مهر که امسال در من به وجود نیامد و من برای خودم نگران شدم . نگران شدم که بزرگ شدم و این حسهای قشنگ و هر چند بچگانه دیگه در من نیست حالا هزار بار بگو حول حالنا الی احسن الحال !  

النای عزیزم امسال به خودم خیلی تلقین کردم که اول مهر است و چقدر حال خوبی دارم من . اما حالم واقعا خوب نبود و فقط به خودم دروغ گفتم . یکی از همان خصیصه های آدم بزرگها که مدام به خودشان و به دیگران دروغ می گویند .

اسکیموتیغی جان تو درست گفتی . آن حسها و انرژیها همه الان بار منفی پیدا کرده و مدام حالم را بدتر می کند .

نمی دونم شاید این چیزها در نظر شما اصلا ارزش فکر کردن هم نداشته باشد اما ... اصلا بیخود این همه حرف زدم . پست جدید جیغ را از دست ندهید تا یکی از عوامل بزرگ رفتن حسهای خوب و دوست داشتنی مرا بفهمید   

 

       پی نوشت : سفری در راه است . حلال کنید

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:13 توسط هیس |
 

     " حس رفته به مهمان رنجیده میماند

      وقتی که رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد "

 

                                                                 رازی در کوچه ها ـ فریبا وفی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:4 توسط هیس |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا