X
تبلیغات
!هیس

آدم تو زندگیش آدمای زیادی دور و برش داره 

پدر و مادر داره 

خاهر و برادر 

عمو و عمه و خاله و همسایه 

یه آدمایی هم هستن که اسمشون دوسته 

دوستایی که شاید نتونی مثل پدر و مادر هر روز ببینیشون 

شاید بعضی هاشون رو چندین سال نبینی 

شاید بعضی هاشون رو دیگه تا زمان مرگت هم نبینی 

اما همیشه دوستت باقی میمونن و هروقت ببینیشون احساس خوبی داری 

میخام به همه دوستام بگم که چقد دوسشون دارم 

به دوستایی که بهم نزدیکن

یا کیلومترها ازم دورن 


پی نوشت : دوست جانم , دختر بهار و فروردین , مینا , تولدت مبارک ...







+ تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 10:51 نويسنده هیس |


تو این یک سال و دو سه ماهی که توی واحد خبر صدا و سیما کار می کنم در هر برهه زمانیش کاملا احساسات متناقضی نسبت به کارم و مفید بودن کارم داشتم

اوایل فکر می کردم که جای من اینجا نیست ( هنوزم این عقیده رو دارم البته ) و روز و شبم شده بود فکر کردن به اینکه حالا من باید چندین سال کاری رو انجام بدم که ذره ای علاقه ندارم بهش و حتما به زودی افسردگی می گیرم

با این حال توی کار حسابی جا افتادم و همه ازم راضی بودن و خب منم کم کم عادت کردم ...

اما گاهی وقتها مثلن زمان انتخابات که مجبور بودم یک عالمه دروغ رو سر هم کنم تا ملت بیان پای صندوق های رای از خودم و کارم و زمونه و ... بدم اومد و الان هم که به اون روزها فکر می کنم حس بدی پیدا می کنم. احساس گناهی مثل دروغگویی  ( این مثبت نگری ها در زمان انتخابات از سیاست های مسخره صدا و سیماست که معمولن جواب عکس میده . به نظرم مردم انقدر فهمیده هستن که این دروغ ها رو باور نمی کنن و با تکیه بر خواسته و شعور خودشون میرن رای میدن )

و بعضی وقتها شدید عاشق کارم می شم مثلا زمانی که بچه های جنوب کرمان معلم نداشتن و ما باعث شدیم که معلم دار بشن یا زینب هفت ساله با اون بیماری دردناکش یک شبه با پخش یه گزارش کلی کمک دریافت کنه و فرصت درمان داشته باشه و ... (این موارد هم کم نیستن ) 

و گاهی وقتها هم کاملا خنثی . فکر می کنم حالا مثلا اگر کرمان خبر ساعت بیست نداشته باشد به کجای دنیا بر می خورد ؟ چه کسی اعتراض می کند ؟ مردم چه کمبودی حس خواهند کرد و ... ( البته حتما استاندار و امام جمعه و بقیه مسئولین دلشون برای تصویر خودشون تنگ خواهد شد !)


همه این حرفها را زدم که بگویم امروز با دیدن تصاویر صف های سبد کالا دلم خواست گریه کنم . مجبور بودم حرف های مردمی رو گوش بدم که همین چند ماه پیش موقع انتخابات مثلن از همه چیز راضی بودند و ما همه خوشبخت بودیم

منتها آن موقع حرفهایشان قابل پخش بود و حالا محرمانه ویژه تهران ...


پی نوشت : خداوند همه را عاقبت به خیر فرماید مرا هم 









+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 22:39 نويسنده هیس |


فقط دوسال از من کوچکتر بودی اما ... اما همیشه از من عاقل تر بودی ، قانع تر بودی ،حرف گوش کن تر بودی ، مهربان تر بودی

همیشه دعواهایمان سر زیاده خواهی های من بود . سر اینکه من فکر می کردم خوب بودنت فقط برای این است که لج من را در بیاوری 

از همان بچگی به خاطر سرخ و سفید و تپل بودنت تو دل همه جا خوش می کردی و هیچ کس دختر لاغر سیاه سوخته را نمی دید . راستش خود من هم مجذوبت میشدم و گاهی وقتها بهت حسودی می کردم . با همه اینها ما علاوه بر اینکه خواهر بودیم دوست و همبازیهای خوبی هم بودیم . یادت هست چقدر بازی اختراع می کردیم ؟ یادت هست امیرخان داداش کوچیکه التماس می کرد تا باهاش بازی کنیم و ما دوتایی چقدر اذیتش می کردیم ؟ یادت هست توی مهمان بازی هایمان سر اینکه آن میز آهنی کوچک مال کی باشد چقدر دعوا می کردیم ؟ خوب یادم هست ...


خوب یادم هست که وقتی هم به سن تکلیف رسیدیم تو نمازهایت را به موقع می خواندی و من یک خط در میان . یادم هست که تو از همان بچگی تمایل به چادر داشتی و من هیچ وقت نپذیرفتمش . یادم هست که تو دختر سر به زیر و مودبی بودی و من سر به هوا و شیطون ...


راستی چرا مادر فقط برای اسم تو خواب دید ؟ ما شش خواهر بودیم . نام همه را دیگران انتخاب کردند . فقط اسم تو بود که خود مادر انتخابش کرد . مادر در انتظار پسر بود و خواب دیده بود که کسی به او گفته دختر داری و اسمش را بگذار فاطمه . چرا مادر برای من خواب ندید ؟ چرا باید اسم تو فاطمه می شد ؟


بزرگ شدیم و دور شدیم از هم . من رفتم تهران و تو شهری نزدیک کرمان . من از تهران برگشتم و تو هنوز از ما دوری . به اندازه یک ساعت از کرمان دوری اما فرسنگ ها بیشتر از این فاصله دلت از من دور است . دلت جای دیگری است . جایی بالای بالای نقشه ایران . پیش کسی که اصول و عقاید مذهبی اش با تو فرق می کند و من نمی دانم این دل چطور از آن سر دنیا سر در آورده . کسی که حاضر نیست مذهبش را به خاطر تو عوض کند اما چند سال است که دلت را داده ای بهش و انگار دیگر دلی برای ما نداری . با خودم فکر می کنم اگر این اتفاق برای من می افتاد حتما تا الان یک گندی بالا می آوردم اما تو ... می دانم که تو عاقل تری . می دانم حرف گوش کن تری و می دانم که دلت هرجای دنیا باشد راضی به شکستن دل مادرت نیست . می دانم ...


خواهر کوچیکه عزیزم برایت دعا می کنم به زودی زود یک سفر کربلا قسمتت بشود . آنجا را که ببینی می فهمی کسی که امام حسین و قیامش را قبول نداشته باشد لیاقت دوست داشتن فرشته ای مثل تو را ندارد .

دوستت دارم فاطمه ...



+ تاريخ یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 21:46 نويسنده هیس |

دو ساعت قبل از اذان مغرب می رویم حرم امام حسین

حرم شلوغ است و هر چه می گردم جایی برای نشستن یا حتی ایستادن پیدا نمی کنم

دور میزنم چندین بار اما هیچ جایی برای من نیست

بغض می کنم

با خودم فکر می کنم امام حضورم را نخواسته ُ دلم می گیرد

می روم بین الحرمین روی فرشهایی که بیشتر عراقی ها آنجا اطراق می کنند

نگاه می کنم به گنبد حرم عباس (ع)

همان موقع چراغانی های حرم روشن می شوند

یادم می آید شعبان است

یادم می آید شب جمعه است

یادم می آید تولد علی اکبر(ع) است و من در بین الحرمین نشسته ام

و چیزی ندارم جز اشک

 

پی نوشت : و آغاز می کنیم عاشقی را با تو ...

 

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1392ساعت 9:8 نويسنده هیس |

 

بعد از یک ماه سخت کاری

دلم آرامش می خواهد

و چه جایی آرام تر از نجف و بین الحرمین ...

و فکر کن که این سفر قرار است آغازی باشد برای زندگی مشترک

 

مسافر کربلایم

اگر خدا بخواهد ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 23:41 نويسنده هیس |


این روزهای آخر  احساساتم بدجوری به غل غل افتاده اند و نزدیک است سر بروند !

یادم می افتد که دیگر دانشجو نیستم

یادم می آید دیگر مجرد نیستم !

یادم می افتد ۹۱ به تنهایی چندین سال بزرگم کرده !

و فکر می کنم به همه لحظه های خوب و مهم امسال که کم نبودند

الحمدالله ...

 

این روزهای آخر به خداحافظی های فکر می کنم که سال ۹۲ در راه دارد

خداحافظی با خانه ای که بیست و پنج سال در آن زندگی کرده ام

خداحافظی با دیدار هر روزه مادر و پدرم

خداحافظی با روزهای مسئولیت نداشتن و سرخوش بودن

 

سال ۹۱

مهم ترین سال زندگی من ، خداحافظی ...

 

پی نوشت : آخر تیتراژ آخرین برنامه امسال نوشتم بهار مبارک . موقع پخش دیدم بهار مبارک تبدیل شده به عیدتان مبارک !  مثل اینکه بهار مبارک حرف سیاسی بوده !!! از اونجایی که معتقدم مبارک ترین چیز این روزها اومدن بهار و قشنگیاشه پس بهار مبارک ... خیلی خیلی مبارک

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 18:54 نويسنده هیس |

 

قصه از کجا شروع شد ؟

از اونجایی که بنده خواستم یه خودی نشون بدم ، یعنی واقعن نیتم خودخواهانه بود رفتم جلو و گفتم آقا من میخام از شهدای انقلاب کرمان فیلم بسازم حالا نه هیچ اطلاعاتی داشتم نه هیچ ایده ای ! مدیر بخش هم رو هوا حرف منو قاپید و هنوز ته جمله ام نقطه نذاشته بودم که گف برو جلو پشتتم ! از اونجایی که آقای همسر هم پشتم بود و حسابی هولم میداد رفتم جلو .

رفتم جلو دیدم هیچی تو دست و بالم نیس . آرشیو کرمان که قربونش برم فیلمای یه سال پیشش هم معدوم شده . شهدا هم که اکثرشون جوون بودن و یه پدر مادر داشتن که عمرشونو دادن به من وشما . میخاستم وایسم که حیفم اومد . چون تا حالا درباره این شهدا کاری ساخته نشده بود . با خودم گفتم ایشالله خودشون یه دستی می رسونن ...

خلاصه بنده صبح ها سر صحنه بودم و عصرها سر شیفت مونتاژ ، و خدا خودش میدونه که با چه استرس و ذهنیتی میرفتم و با چه آرامشی بر می گشتم . قبل از رفتن فقط یه عکس داشتم و یه آدرس و بعدش یک عالمه حرف ، داستان ، شخصیت . تا قبل از این فکر میکردم احتمالا شخصیت های دراماتیکی برای ساخت فیلم نیستن ولی بعدش هر کدوم اندازه یه فیلم سینمایی برام بزرگ شدن . از سیدرضایی که یه آدم بیسواد روستایی بوده اما از سال ۴۲ فعالیت انقلابی داشته تا طلعت ، زنی که شجاعتش مردها رو شرمنده کرده ، از باقدرت مردی که اون زمان حاجی بوده اما تو جنوبی ترین نقطه شهر به سادگی زندگی میکرده تا حمید ۱۶ ساله که قربانی تله های ساواک شده . وقتی وارد مرحله تدوین شدم فیلم های آرشیوی هم از این ور و اون ور پیدا شد . یه شب با همسر رفته بودیم سر کوچه که یه کلوپ دیدیم و رفتیم داخل با یه عالمه وی اچ اس مواجه شدیم که به عنوان دکور کار شده بود ! و تقریبا چیزی که می خواستیم رو پیدا کردیم

از اون شب به بعد کاملا مطمین شدم که شهدا مشغول امداد رسانی هستن ! (از ته دل میگم ها )

حالا حاصل یک ماه تلاش ما قراره از فردا پخش بشه ، تو شبکه کرمان البته . برای کارای قبلیم همیشه یک نارضایتی آخرش وجود داشت اما این یکی ... این یکی خیلی به دلم نشسته . حالا دیگه برام مهم نیس که مدیران مربوطه ازم تعریف کنن یا نکنن ، واقعا مهم نیس . من راضی ام از خودم . امیدوارم خدا هم راضی باشه

 

پی نوشت : ۱-کی گفته ازدواج مانع پیشرفته ؟ اصلن همه مردها باید همسر عزیز من رو الگوی خودشون قرار بدن (خداییش بیشتر از من حرص خورد و زحمت کشید )

۲- کرمانی ها لطفا ببینند مجموعه " در آسمان انقلاب " هر شب بعد از خبر بیست

 

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 21:52 نويسنده هیس |


برای من که چهارسال روضه های حاج آقا را شنیده ام 

این محرم ، محرم سختی بود ! 

مثل معتادی بودم که به زور می خواهند ترکش بدهند ( چه مثال بدی ) 

هرجا می نشستم پای روضه ای یا عصبی میشدم یا خنده ام می گرفت 

از لحن مسخره بعضی مداحان یا بعضی جمله های تاریخی شان که آدم دلش می خواهد به جای گریه بر مصایب حسین برای شفای عاجل گوینده گریه کند ... 

من هم ترجیح دادم در خانه بمانم و همان مداحی های منتخبی که میناجون زحمتش رو کشیده گوش کنم ! (خداوند خیرش دهاد !) 

ولی حالا میخواهم بگویم 

امشب برای گریه کردن روضه نمی خواهم آقا 

همین که امشب تکرار می کنم مکن ای صبح طلوع چشمانم خیس می شود 

همین که فکر میکنم فردا زینب روی تل زینبیه چه می بیند 

همین که ... 


پی نوشت : آهای هیمه هامونی ها این جامانده را هم دعا کنید 



+ تاريخ شنبه چهارم آذر 1391ساعت 21:49 نويسنده هیس |


نمایش فیلم مردمک در جشنواره فیلم حقیقت 

شنبه 13 آبان 

ساعت 15 سالن 2 عصرجدید 

ساعت 19 سالن 2 فلسطین 


پی نوشت : مردمک دیشب برنده جایزه بهترین تدوین مستند جشنواره دانشجویی شد . بدین وسیله مجددا از همه عوامل و دوستان نازنینم تشکر می کنم 



+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 16:38 نويسنده هیس |


نمایش فیلم مردمک در جشنواره فیلم دانشجویی 

یکشنبه 

سالن یک پردیس ملت ساعت 14/30 تا 16 

سه شنبه 

آمفی تیاتر دانشکده صدا و سیما ساعت 14/30 تا 16


پی نوشت : این بار دومیه که مردمک تو دانشکده خودمون پخش میشه منتها این دفعه کامل و بدون سانسور ! 





+ تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 8:42 نويسنده هیس |


پارسال همچین روزی ( روز زیارت خاص امام رضا ) با دوستان دانشگاهی مشهد بودیم 

و امسال با همسر :) 

بیخود نیست که صدایش می کنند امام رئوف ... 


پی نوشت : خدایا میدونم داری نگاهمون می کنی ، لطفا مواظبمون باش 



+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 21:24 نويسنده هیس |


فردا 

روز دیگری است برای من 

خیلی خیلی دیگر ! 

محتاج دعای همگان هستم 


پی نوشت : 1- این ساعت های آخر یک دوست عزیز کنارم هست . از بهترین دوستها :)

                2- خوشحالم که به تو می پیوندم ...



               

+ تاريخ پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 23:38 نويسنده هیس |


دارم وارد یک مرحله جدیدی از بزرگ شدن می شوم 

و می خواهم با شهامت و شجاعت بگویم : 

                                              کنار تو از پیر شدن نمی ترسم عزیزم ... 



+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 21:35 نويسنده هیس |


من زیاد اهل خودنمایی نیستم ( از همین جمله ام معلوم بود :) ) ولی نمی تونم یه چیزی رو اینجا نگم . شاید هم چیز مهمی نباشه ولی حداقل برای من یه اتفاق خیلی خوبه . فیلم "مردمک" به بخش مسابقه جشنواره فیلم کوتاه تهران راه پیدا کرد . از این جهت این اتفاق برام مهمه چون فیلم موضوع خاصی داره که تا به حال به این شکل مطرح نشده بود . علاقه من به سرزمین مادری و مردم مهربونش باعث شد این موضوع رو که از سال اول دانشگاه درگیرش بودم برای پایان نامه انتخاب کنم . از اوایل تابستون پارسال تا اوایل بهمن درگیر ساخت و تدوین فیلم بودم . بماند که برای تحقیقاتش از همون سال اول مشغول بودم . برای من این کار یک تجربه فوق العاده بود هم برای یاد گرفتن تکنیک مستندسازی و هم برای آشنا شدن با آدم های نازنینی که دور و برم بودن و از وجودشون خبر نداشتم . موضوع فیلم درباره رفتارهای خاص مردم کرمان و پیدا کردن ریشه هاشون بود . علاوه بر همکاری صمیمانه همه کسایی که تو فیلم بودن عوامل فیلم هم کوچکترین دستمزدی از من نخواستن غلبرغم اینکه تقریبا همه حرفه ای و کارکرده بودند . استاد راهنمای بنده که اسمشون رو نمی برم منو مجبور کردن فیلمم رو سانسور کنم و من برای این کار خیلی ضربه خوردم هم از لحاظ روحی و هم به لحاظ دیده شدن فیلم با حذفیات در دانشکده . برای همین کاملا از فیلم زده شدم و خدا میدونه که دوست نداشتم جایی دیده بشه .

 اما یک نفر که قبل و بعد از فیلم همه جا همه جوره منو پشتیبانی کرد کسی نبود جز "عبدالرضا میرحبیبی " کسی که در تیتراژ عنوانش هست مدیر تولید اما در حقیقت بیشتر از من در ساخته شدن این فیلم تاثبرگذار یود . کسی که تو همه لحظه ها همراه من بود و حتی به خاطر این فیلم گاهی از من و رفتارم دلخور شد اما چیزی نگفت . یادم هست اون آخرای کار که مدام نریشن صبط می کردم و اکسپرت می گرفتیم می گفت از بس فیلمو دیده حالش بد میشه اما همچنان ادامه می داد و تنهام نمیذاشت . 

از علیرضا ذوالفقاری ممنونم که علیرغم همه مشغله هاش پذیرفت که تصویربردار کار باشه . 

از نجمه ذوالفقاری عزیزم  که برام همه کار کرد از هماهنگی با آدمهای مختلف تا جابه جایی میز و صندلی 

از محمدصادق اسماعیلی که صدابردار کار بود اما از هیچ کمک دیگری دریغ نکرد 

از زهرا نظری دوست نازنینم که لوگو و تیتراژ رو طراحی کرد 

از زهرا جهانی و فروغ کازرانی دو دختر بااستعداد زمانه که انیمیشن و موشن گرافیک رو به بهترین شکل کار کردن 

از نجمه صالحی ، فاطمه حسنی ، حمیده خبیر ، انیس حسینی نژاد دوست های دوست داشتنی ام 

و مینا پرندوش که علاوه بر کمک های فنی نقش دلدار را هم داشت 

از همه شما ممنونم . 

آرزوی من این بود که فیلم یک جای خوب دیده شود و تاثیرگذار باشد . تا جایی که می تونستم در کرمان فیلم رو نشون دادم امیدوارم نمایش فیلم خارج از کرمان هم بازخوردهای خوبی داشته باشه 


پی نوشت : در حقیقت این حرفها خیلی وقت بود تو دلم مونده بود . این خبر جشنواره تنها بهانه ای شد برای این حرفها :)


+ تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 15:17 نويسنده هیس |


این شبها 

همین شبهایی که من جوشن کبیر می خوانم و تو را به هزار اسم صدا می کنم 

همین شبهایی که شرمنده لحظه هایی می شوم که تو در آن نبودی 

همین شبهایی که مدام یاد نجفم و باران هایش 

تو را به همین شبها 

هوای این دل بی قرار را داشته باش 

که یک لحظه 

حتی یک لحظه تو را فراموش نکند 

که اگر تو باشی ... 

همه چیز هست 


پی نوشت : نگاه کن ، یک شب بیداری برای یک سال آرامش می ارزد . نه ؟ 



+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 19:9 نويسنده هیس |


اوایل فکر می کردم مرحله سختش همین اولشه . یعنی قدم اول رو که برداری بقیش خود به خود حل میشه ولی نه اینکه الان تو زحمتی افتاده باشم ها ، نه . فقط عجیب روی شونه هام بار سنگینی رو حس می کنم ! عجیب ها !!!!! اینکه الان چه جوری باید حرف بزنم ؟ کجا برم ؟ چه جوری برم ؟ چی بپوشم ؟ خیلیه ها . قبلنا که دوستان در آستانه تاهل قرار می گرفتن و بعد واسه غیبت هاشون تو جمع دوستانه می گفتن وقت نداریم و سرمون شلوغه من همش با خودم فکر می کردم بهانه الکیه اما واقعن می بینم نمیشه دیگه ، وقت نمیشه ! 

از طرف دیگه کلن زندگیت یه جور دیگه ای میشه . یه آدم جدیدی میاد تو زندگیت که قراره مهم ترین آدم زندگیت بشه و تو باید همش حواست باشه که داری چی میگی و چکار می کنی . یعنی دیگه واقعن یه نفر نیستی . واقعن دو نفری ! 

ببین دم اذان مغرب دارم چی میگم ؟ 

خلاصه اینکه می خاستم بگم اگه نیستم ، یعنی اگه دیگه خودم نیستم واسه اینه که الان من واقعا خودم نیستم ! توجه کردین ؟ اینه که باید چند وقتی جا بیفتم تو این نقش دو نفره 

نمی دونم بعد از خوندن این حرفا دارین درباره من چه فکری می کنین ولی در هر صورت التماس دعا ! 


عاشقانه نوشت : فک کنم خود من با خود تو چیز جالبی از آب در بیاد عزیزم ! حضورت توی تک تک لحظه های من غنیمته ...



+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 19:53 نويسنده هیس |


تو هر که باشی 

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد 

من هیچ خیالی در سر ندارم 

که بخواهم تو کسی باشی ، که من می خواهم باشی 

یا رفتارت به دلخواه من باشد 

من بر آن نیستم که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم 

من فقط می خواهم تو را کشف کنم 

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد 



                                              از نامه های ماری هاسکل به خلیل جبران 


پی نوشت : حس عجیبی است دو نفره بودن ! من و تو حتما "ما"ی قشنگی می شویم . خیلی خیلی قشنگ 



+ تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 20:14 نويسنده هیس |


بچه که بودیم خواهر بزرگها صدایش می کردند : ننا ( همان ننه ) 

من اما فکر می کردم اسمش نعناست چون همه زمان های بیکاری اش را در باغچه می گذراند و میان نعناهای خوشبویش . وقتی هم که محصولات پر و پیمانش را برداشت می کرد آماده می شد برای تهیه عرق نعنا . همان داروی معروف دل درد ...

بعدها نمی دانم به چه دلیل شاید تاثیر داداش کوچیکه یا شاید هم تهاجم فرهنگی ! نعنا را از دهانم انداخت و شد مامان ... 

نعنای من 

دوای همه دل درد و درد دل هایم 

همیشه باش 

لطفا ...


پی نوشت : من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

                          چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی 



+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:3 نويسنده هیس |

 

توی سایت دانشکده نشسته ام و منتظر آدمهایی هستم که نه خودشان بلکه فقط امضایشان برایم مهم است .(برای فرم تصفیه حساب )

 روز اولی که به اینجا آمدم آنقدر شوق و ذوق ماندن داشتم که فکر می کردم باید برای همیشه از شهر دوست داشتنی ام جدا شوم اما حالا ...

حالا فکر می کنم به روزهایی که باید کنار تو باشم و دلم پر می شود از خوشی ...

که اگر تو نبودی شاید هنوز من شوق ماندن داشتم نه شوق رفتن ...

بیست ساله که بودم فکر می کردم وظیفه من است که دنیا را عوض کنم اما حالا ...

حالا فکر می کنم که شاید من و تو کنار هم بتوانیم چیزهایی را دور و بر خودمان عوض کنیم که می دانم می توانیم ...

عزيزم

دارم بر مي گردم 

براي اينكه با تو بودن ،  بهترين چيزي است كه از خدا مي خواهم

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 نويسنده هیس

 

 

اگه یادش بره

که وعده با من داره

وای وای وای ...

 

پی نوشت : سال نو مبارک

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:32 نويسنده هیس |



آپلودسنتر آپ98




پی نوشت : البت با جرح و تعدیل ( همان سانسور خودمان )



+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 22:35 نويسنده هیس |


امسال چندتا از فیلمهای جشنواره فجر همزمان در کرمان اکران میشد . من هم علی رغم اینکه فرصت دیدن فیلم ها را در تهران داشتم رفتم به سوی شهرم و ترجیح دادم فیلمها را کنار همشهریها ببینم . به لطف یک نفری ما بلیت مجانی هم داشتیم . روز دوم جشنواره پدر در یک حرکت انتحاری اظهار تمایل کرد که با ما به سینما بیاید . قرار بود خواهرزاده های گرامی هم بیایند و خواهر دومی را هم راضی کردیم بیاد و و بچه اش را به مادر سپردیم که خواهر اولی هم رسید و روی هوا دعوت ما را قبول کرد و گفتیم چه کاریه مادر را هم راضی کردیم که بیاد و در نتیچه دختر یازده ماهه خواهر دومی هم همراهمان شد و ... رفتیم سینما . پدر به محض ورود به سینما دلش ضعف رفت برای پفک و چیپس . بنابراین بوفه سینما را پدر و نوه هایش خالی کردند . قرار بود نارنجی پوش پخش شود اما در نهایت فیلم ملکه پخش شد . من در حین فیلم فقط به این فکر می کردم که ای کاش یک فیلمی مثل یه حبه قند را خانوادگی می دیدیم و نگران بودم که ریتم کند فیلم ملکه پدر و مادر را خسته کند . از شما چه پنهان خودم هم چندتا خمیازه کشیدم ! البته پدر با پفک ها سرگرم بود و شکایتی نکرد . ولی تعجبم زمانی به اوج رسید که مادر و خواهر بزرگه با به به و چه چه از سالن خارج شدند و برگه های نظرسنجی را هم در گزینه خوب انداختند ! 


این ماجرا گذشت (البته همراه با دلخوری خواهر سومی و خواهر چهارمی که وقتی فهمیدند دسته جمعی رفتیم سینما نزدیک بود کله مرا از تن جدا کنند که چرا به آنها خبر نداده ام !) 

روز اختتامیه هیچ حوصله نداشتم و با شک و تردید فراوان همراه دوست گرامم به شهرتماشا رفتیم . وسط های مراسم مجری برنامه گفت پس از پایان مراسم فیلم یه حبه قند پخش میشود . آهی از نهاد من بلند شد . نگاه کردم دیدم سالن پر است و عده ای هم سرپا ایستاده اند . بنابراین قید اطلاع رسانی به خانواده را زدم . اما همین که مراسم تمام شد نصف سالن خالی شد و من زنگ زدم به خواهر کوچیکه که پاشین بیاین یه حبه قند ببینین دعوت من ! خلاصه سرعت عمل در حدی بود که هنوز یک ربع بیشتر از فیلم نگذشته بود که همه خانواده معافی سالن سینما را پر کردند . خواهر کوچیکه حسابی سنگ تمام گذاشته بود و در یک خبررسانی استثنایی همه را روانه سینما کرد . فقط جای مامان و بابا خالی بود که رفته بودند مسافرت . یه حبه قند به خاطر شباهت های خانواده داخل فیلم به خانواده من حسابی به همه چسبید و من به آرزوی چند روز پیشم رسیدم ! 


شب خوبی بود و خوبتر میشد اگر مادر صندلی کنار دست من می نشست و پدر این دست من پفک می خورد ...


پی نوشت : تشکر خیلی خیلی ویژه از کسی که موجب به وجود آمدن همه این ماجراها بود ... مرسی آقای میرحبیبی 



+ تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:46 نويسنده هیس |


ای کاش سیب زمینی بودم ...


پی نوشت : چه خوب که تو هستی در لحظه هایم  . بگذار دنیا هر چقدر که می خواهد تلخ باشد ...




+ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:31 نويسنده هیس |

 

دلم صحن رضوی را می خواهد

که تنهای تنها راه بروم و

همراه آسمانت گریه کنم ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:34 نويسنده هیس |

 

می خواستم برای ثبت نام کلاس اول عکس بگیرم .

مرا نشاند جلوی دوچرخه بزرگش و برد به خانه یکی از دوستانش که در گاراژ خانه شان یک عکاسی غیر رسمی راه انداخته بود . با شوق و ذوق مرا روی صندلی نشاندند . مقنعه نداشتم و برای ثبت نام باید با مقنعه عکس می گرفتم . دوستش رفت یک مقنعه مشکی دو برابر سر من پیدا کرد و به زور سنجاق روی کله ام ایستاند . موهایم را هم خودش درست کرد و گفت چشمهایم را باز نگه دارم . من هم تا جایی که می تو انستم چشمهایم را باز کردم که نور فلاش نقره ای در عمق جانم نفود کرد و تا چند لحظه همه جا را سفید می دیدم .

و این شد عکس هفت سالگی من که به خاطر بدحجابی ام! ایراد گرفتند . این عکس با شمع و گل و پروانه را هم عکاس به عنوان اشانتیون تقدیم کرد ...

                  

 

پی نوشت : آن کسی که مرا به عکاسی برد بعدها شوهر خواهرم شد . پدر و مادرش او را از بچگی به شهر فرستاده بودند تا درس بخواند . منصور که در خاطرات کودکی ام نقش زیادی داشت همیشه می گفت مرا از یک رودخانه توی روستایشان پیدا کرده و به خانواده ام سپرده و من هم باور می کردم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:34 نويسنده هیس |

 

اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی  گلدن گلوب را گرفت

من نمی دانم اصغر فرهادی آدم بدی است یا خوب ؟ نمی دانم این روزها چه فکرهایی در سر دارد

نمی دانم این همه حرف و حدیثی که پشت سرش راه افتاده که این آقا فلان است و بهمان است و ... حقیقت دارد یا نه ؟

ولی می خواهم برای این اتفاق خوشحال باشم

می خواهم بگویم همه آنهایی هم که با او هم عقیده نیستند ( مثلا خودم ) از او یاد بگیریم که چطور درباره باورهایمان فیلم بسازیم

فیلم در برابر فیلم

یک چیزی بسازیم بهتر از جدایی نادر از سیمین و بگوییم اصغر فرهادی آنطور فکر می کند و ما اینطور

بیایید زود قضاوت نکنیم و خوشحال باشیم ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:45 نويسنده هیس |

 

آنقدر در گذشته غرق شده ام که هم حال را از دست داده ام و هم آینده را ...

داشتم آرشیو وبلاگم را می خواندم . بعضی جاها نزدیک بود از شدت غصه دااااد بزنم اما خفه شدم . این همه سوگواری برای چه و که ؟

برای روزهایی که آرزوی زود گذشتنشان را داشتم ؟ چقدر مسخره ...

چهارماه است که افتاده ام یک گوشه زشتی از این تهران لعنتی و عزا گرفته ام برای سالهای جوانی که گذشت . و انگار نه انگار که فردا هم هست و پس فردا و پس تر ...

میخواهم امشب انقلاب کنم

میخواهم در بیایم از این لاک سیاه زشت گریه آور

پس ...

از این پس ...

می خواهم بزرگ شوم حتی اگر جنایت باشد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:10 نويسنده هیس |

 

عشق

محال نیست

وقتی عاشق ، تو باشی

 

پی نوشت : در این شبهای تنهایی ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 21:30 نويسنده هیس |

 

 

به اندازه هزار هزار شب یلدا

مانده به راهت

چشمهایم

 

پی نوشت : شروع هر فصلی با یک جشنی ، اتفاقی ، مناسبتی همراه است . کاش پایانش هم خوشایند باشد

                

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:22 نويسنده هیس |

 

 

نشسته بودند روی صندلی ایستگاه اتوبوس

و می خندیدند

همین

                                                          یک روزی از روزهای تابستان ۹۰

 

پی نوشت : برای من که خندیدنت را کم دیده ام بخند

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:49 نويسنده هیس |