اینجا بم ...
اینجا آدمها حال ندارند ، آينده ندارند . اينجا آدمها فقط فعل هاي ماضي به كار مي برند و يادش بخير و خدا بيامرز از دهانشان نمي افتد .
اينجا آدمها در همان پنج و بيست و هشت دقيقه صبح جمعه پنج دي هشتاد و دو متوقف شده اند
اينجا خانه ها در ندارد . پنجره ندارد . خيابان ها زشت و دلگير . شبها اينجا تنها صدايي كه مي آيد صداي پارس سگهاي ولگرد است
اينجا ارگ ، ارگ زيبا و پير زير تلي از خاك خفته است مثل مردمش ، انگار وقتي آدمهايش رفته اند ديگر دوست ندارد سر بلند كند
اينجا وسيع ترين مكان ، بهشت زهراست . تا چشم كار مي كند قبرهاي دسته جمعي و خانوادگي است كه مي بيني
اينجا آدمها حتي گذشته ندارند . آلبوم عكس هاي يادگاري زير خروارها خاك گم شده و گذشته را هم مدفون كرده
اينجا بم ، ويرانه غم ...
پي نوشت : تشكر ويژه از پاپيون به خاطر سفر به بم
طی مشورت با دوستان گرام و استقبال ! آنها از مضمون پست قبلی تصمیم گرفتم همه دوستانم را به این فرضیه سازی دعوت کنم . پس همه دوستان لطفادعوت مرا بپذيريد و فرضيه هايتان را رو كنيد
مدتی است به این فکر می کنم که اگر به دانشکده نمی آمدم چه اتفاقی برایم رخ می داد ؟حالم از این چیزی که هست بدتر بود یا بهتر ؟ میدانم که هرچه را هم به دست بیاوریم باز هم یک چیزی کم است اما ... من وضعیت الانم را بازگو می کنم و همچنین وضعیت هایی که ممکن بود برایم پیش بیاید شما قضاوت کنید که چهار سال زندگی من در کدام وضعیت بهتر است ؟!
۱- وضعیت کنونی : بنده با ۲۲ سال و چهار ماه سن دانشجوی ترم هفتم کارگردانی تلویزیون در دانشکده صدا و سیما هستم . در این چند سال ممکن است اندازه یک ترم از سینما چیز یاد گرفته باشم و دو سه تا فیلم مزخرف ساخته ام . در حال حاضر هم حالم از هرچه دانشگاه و کلاس به هم می خورد . دلم می خواهد یک مدت به حال خودم رها شوم و هر کار دلم می خواهد بکنم اما ... حقیقتش این است که نمی دانم دلم چه می خواهد !
۲- وضعیت فرضی ۱ : سال اول شرکت در کنکور در رشته مرمت بناهای تاریخی کرمان قبول شده ام و ثبت نام کرده ام . در دانشگاه شهید باهنر کرمان درس می خوانم . و ضمنا با برو بچه های فیلمساز کرمانی هر از گاهی فیلم می سازیم و فیلم می بینیم و شاید هم با یکی از همانها ازدواج کنم !
۳- وضعیت فرضی۲ : چون سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشده ام قید دانشگاه را می زنم و چون هدفم سینما بوده با انگیزه ای دو برابر مشغول فیلمسازی می شوم . تند و تند فیلمنامه می نویسم . فیلم می بینم ، كتاب و مجله هاي سينمايي مي خوانم و دلم زمان جشنواره فيلم فجر پر مي كشد به سمت تهران ! هميشه از اينكه درتهران نيستم تاسف مي خورم به دانشجوهاي سينما حسوديم مي شود . اين باعث مي شود فيلمهايم در جشنواره هاي فيلم كوتاه بدرخشند و من روز به روز در اين زمينه پيشرفت كنم !
۴- وضعيت فرضي ۳ : چون در سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشدم مدتي افسرده مي شوم . يك ترم هم مرمت مي خوانم اما چون با روحيه ام سازگار نيست باز افسرده مي شوم . خانواده ام براي نجات من از اين وضعيت به فكر اين مي افتند كه مرا از تنهايي در آورند ! بنابراين برايم همسري انتخاب مي كنند و مرا شوهر مي دهند و من كم كم به او علاقه مند مي شوم و ديگر سينما از يادم مي رود و مي شوم يك زن نمونه خانه داري كه شوهرش را دوست دارد و همين چند وقت هم احتمالا تولد يك سالگي بچه مون رو جشن مي گيريم .
۵- وضعيت فرضي ۴ : سال اول در رشته مورد علاقه ام قبول نشدم . با جديت براي سال آينده تلاش مي كنم اما نتايج كه مي آيد صنايع دستي دانشگاه شيراز قبول شده ام . به شيراز مي روم و در كنار حافظ و سعدي و البته مقبره خواجوي كرماني سينما را از ياد مي برم و به قبول شدنم در مصاحبه دانشكده صداو سيما محل نمي گذارم . صنايع دستي را با علاقه ادامه مي دهم و با يك پسر شيرازي هنرمند ازدواج مي كنم و همان جا در كنار حافظ و سعدي و البته مقبره خواجوي كرماني ماندگار مي شوم !
۶- وضعيت فرضي ۵ : از دانشگاه شيراز انصراف مي دهم و به كرمان بر مي گردم . در دانشگاه شهيد باهنر فرش مي خوانم (چون آنجا هم قبول شدم ) چون به فرش علاقه دارم افسرده نخواهم شد و در كنارش به فيلمسازي ادامه مي دهم گرچه خيلي كمرنگ تر . بعد از چهار سال با فرد مورد علاقه ام ازدواج مي كنم كه احتمالا او هم در كار فرش نقشي دارد حالا هنرمند يا تاجر ! با هم يك كارگاه قالي بافي مي زنيم و من ديگر يادم نمي آيد روزي علاقه ام به چي و كي بوده !
۷- وضعيت فرضي ۶ : بلافاصله پس از قبول نشدن در رشته مورد علاقه به اولين كسي كه به من ابراز عشق كند جواب مثبت مي دهم و اينطوري مي خواهم از زندگي انتقام بگيرم . پس از مدتي در مي يابم انتخابم اشتباه بوده و دوباره فيلم ياد هندوستان مي كند و بنا را مي گذارم بر ناسازگاري ! دعوا و درگيري و تو بگو و من بگو و آخر سر طلاق و طلاق كشي . اين وسط احتمالا يك بچه هم بي پدر و مادر مي شود .
و ...
پي نوشت : اگر بخواهم بگويم تا صبح هم مي توانم وضعيت فرضي ايجاد كنم . يكي مرا از اين وضعيت غيرفرضي نجات دهد !
از دمشق به سمت بیروت می رفتیم . از حلب می گذشتیم . ظهر شده بود . برای نماز کنار مسجدی توقف کردیم .از همانها که معماری سنگی دارند . نمی دانم چطور شد که از گروه جدا شدم . دوربینم را هم در اتوبوس جا گذاشتم . وضو گرفتم و و در گوشه ای نمازم را خواندم . بچه های گروه داشتند آماده می شدند برای نماز جماعت . داشتم معماری مسجد را نگاه می کردم که یک ضریح کوچک به چشمم خورد . رفتم نزدیکش . داخل ضریح تنها یک سنگ بزرگ بود و بس . تعجب کردم . خاستم از مسجد خارج بشوم که تابلویی را دیدم با یک متن بلند بالا . خواندم . از اول تا آخر . آخرهایش همه چیز جلوی چشمانم تار شده بود . قصه اش دراز بود اما همين را بگويم كه سر حسين (ع) يك شب تا صبح روي آن صخره بوده . اينجا محلي است كه زينب و بچه هاي حسين از آن گذر كرده اند . انگار چيزي درونم شكست . اشك هايم بي اختيار سرازير مي شد انگار تا آن زمان فكر مي كردم همه اينها افسانه است و حالا با واقعيت روبرو شده ام . انگار بخواهي دريا را براي كسي كه نديده است توصيف كني انگار ... هميشه فكر مي كردم گريه هايم براي حسين دروغي است . به مشكلات خودم فكر مي كردم و اشك مي ريختم اما حالا اسم حسين كه مي آيد چشمانم نمناك مي شود .
واي ، آنهايي كه كربلا را ديده اند الان چه حالي دارند ؟
پي نوشت : هميشه در محرم به مردها حسوديم مي شود !
داخلی / شب / کوپه قطار
پریا : به تو میاد اسمت مریم باشه ... یا الناز ... یا ... اسمت چیه ؟
من : حدس بزن
پریا : بگو دیگه
من : محبوبه
پریا : محبوبه ؟ ... چه اسمی ! تو مجردی ؟
من : آره
پریا : جدا مجردی ؟ آخه بهت میاد شوهر داشته باشی !
من : عجب ! من غلط بکنم !
پریا : پس چرا انقد ساکتی ؟ میخای من واست شوهر پیدا کنم ؟ شمارتو بده ...
من : نه ... مرسی . هر وقت خاستم خبرت می کنم
پریا : مهریه ات چنده ؟
من : ای باباااا ... هنوز بهش فکر نکردم
پریا : من که مهریه ام باید دوهزارتا سکه باشه !
من : جدا ؟ یه کم زیاد نیست ؟
پریا : نه که نیست . پس فردا که کتکم زد و از خونه انداختم بیرون چی دارم جز مهریه ؟
من : ... ( از تعجب بیش از حد لکنت گرفته سکوت می کنم )
پریا : بعدشم مردا که به درد نمی خورن اصلا . فقط فایده اش اینه که میتونی بچه دار بشی البت من خودم از زایمان می ترسم ولی خیلی نی نی کوچولو دوس دارم .( نخودی می خندد )
من : ... ( همچنان سکوت )
پریا : خیلی خوب حالا شماره خونه مونو بنویس بیکار بودی زنگ بزن با هم حرف بزنیم .
موبایلم را در آورده و شماره را یادداشت می کنم . عکسم را روی صفحه موبایل می بیند
پریا : ا ... این عکس خودته ؟ خوشگلی ها ... البته عکستو میگم ! چرا شوهر نمیکنی پس ؟
من : بی خیال . تو رو خدا بذار بخابم ... فردا با هم صحبت می کنیم . باشه ؟
پریا : فردا که نمیشه . جلوی مامانم اینا ... ؟
و بحث همچنان ادامه دارد ...
پی نوشت : ۱- پریا کلاس سوم دبستان است و عاشق ساسی مانکن . موهایش را به شیوه ساسی جون درست کرده و همه ترانه هایش را حفظ است
۲- این گفتگو در تاریکی و در یک کوپه شش نفره وقتی همه خواب بودند صورت گرفت و نمای روبروی من کله گرد کوچکی بود با موهای سیخ سیخ که رو به پایین آویزان شده تا من را ببیند !
۳- فردای همان شب پریا جلوی مامانش دیگر مرا نمی شناخت و هیچ اصراری بر شوهر کردن من نداشت
" من خوشبختانه یک زنم "
فروغ فرخزاد
پی نوشت : با همه مباحثی که درباره زنان خواندم و با همه آگاهی که این روزها از دردهای روحی و جسمی زنان پیدا کردم و حتی بعد از دیدن فیلم Daisy diamond با افتخار به این نتیجه رسیدم
پنجره های بسته ،
درهای بسته ،
دوربین های مدار بسته ،
ما دانشجویان دانشکده صدا و سیما همگی قاتلین بالفطره ایم ...
خیلی وقته که تصمیم گرفتم درباره پست قبلی که گذاشتم و در مورد نظرات دوستان مطلبی بنویسم که بالاخره امروز قسمت شد ! البت امروز جیغ به طور خیلی خیلی اتفاقی حرفهای مرا در پست جدیدش گذاشته . برای پست قبلی متنی را آماده کرده بودم که اون جمله تنها قسمتی از آن بود اما ... اما بی حوصلگی یا چه میدونم بی انگیزگی ! باعث شد تنها همان را بنویسم که نظرات شما متفاوت از آب در آمد
آقای میم . ب . مهاجر بعضی حسهای شخصی هستند که شاید بهترین حالها و حسها نباشند اما وقتی بروند رفته اند . مثل همین شور و شوق اول مهر که امسال در من به وجود نیامد و من برای خودم نگران شدم . نگران شدم که بزرگ شدم و این حسهای قشنگ و هر چند بچگانه دیگه در من نیست حالا هزار بار بگو حول حالنا الی احسن الحال !
النای عزیزم امسال به خودم خیلی تلقین کردم که اول مهر است و چقدر حال خوبی دارم من . اما حالم واقعا خوب نبود و فقط به خودم دروغ گفتم . یکی از همان خصیصه های آدم بزرگها که مدام به خودشان و به دیگران دروغ می گویند .
اسکیموتیغی جان تو درست گفتی . آن حسها و انرژیها همه الان بار منفی پیدا کرده و مدام حالم را بدتر می کند .
نمی دونم شاید این چیزها در نظر شما اصلا ارزش فکر کردن هم نداشته باشد اما ... اصلا بیخود این همه حرف زدم . پست جدید جیغ را از دست ندهید تا یکی از عوامل بزرگ رفتن حسهای خوب و دوست داشتنی مرا بفهمید
پی نوشت : سفری در راه است . حلال کنید
" حس رفته به مهمان رنجیده میماند
وقتی که رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد "
رازی در کوچه ها ـ فریبا وفی

